به خدا عشقی که ذلت بیاره کشکه عزیز

سریال زنان سرسخت سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 13 تیر ماه سال 1388
هو الباقی...



آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست 

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم 

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد 

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
"
بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت 

" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند 

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست 

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم 

بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

شنبه 13 تیر ماه سال 1388
زنده یاد قیصر امین پور


شب عبور شما را شهاب لازم نیست


که با حضور شما آفتاب لازم نیست


در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است


برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست


خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟


گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست


ز بس که گریه نگردم غرور بغض شکست


برای غسل دل مرده آب لازم نیست


کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -


سوال روشن ما را جواب لازم نیست


ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم


برای دیدن تصویر قاب لازم نیست


شنبه 13 تیر ماه سال 1388
یادی از زنده یاد قیصر امین پور


دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

پنجشنبه 21 خرداد ماه سال 1388
ای کاش...

ای کاش کودکی بودم تا بزرگترین شیطنتم، نقاشی روی دیوار بود . 

ای کاش کودکی بودم تا از ته دل میخندیدم.نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. 

 ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش میکردم

پنجشنبه 21 خرداد ماه سال 1388
از قضا آیینه‌ی چینی شکست...


«هر که را مردم سجودی می کنند
زهر اندر جان او می آکنند

او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر می‌رود از دست خویش

او نداند که هزاران را چو او
دیو افکندست اندر آب جو»

بزرگی پاره‌ای از این ابیات را امشب پشت تلفن برایم می‌خواند. با خود فکر می کردم ای کاش این سخنان مولانا را در همه‌ی کلاس‌های موسیقی برای هنرجویان می‌خواندند و از آنها می‌خواستند با هر درسی این ابیات را به یاد بیاورند. هر نعمتی می‌تواند با آفتی همراه باشد. حتی نعمت عبادت که ممکن است -خدای ناکرده- به عجب و خود را از دیگران برتر دیدن بینجامد. بزرگترین آفت نوازندگی و خوانندگی هم -به عقیده‌ی من- کف‌زدن‌ها و تشویق خلق است.  این مدح‌ها که گر چه مزه‌ای شیرین دارند، اما زهری کشنده‌اند.

«چـند گویم من تـو را کاین انگبین
زهر قتّال است از آن دوری گزین»


همین مدح‌هاست که فرعون می‌آفریند. عجبا که هر کس فکر می کند به آن دچار نمی شود و دریغا که این دیو، هزاران چو او را در چاه افکنده است.

«از قضا آیینه‌ی چینی شکست
خوب شد اسباب خودبینی شکست»

و چه یادآوری نیکویی بود.

پنجشنبه 21 خرداد ماه سال 1388
یکی بود و هیچ چیز نبود...

بر آن شکرشکن قصه‌گو هزار درود
همان که گفت: یکی بود و هیچ چیز نبود
شبی که خواند مرا آن حدیث خوش در گوش
گذاشت گوهر بازار عقل رو به رکود
چه بوی خوش به مشامش رسید مطرب عشق
که اینچنین زده آتش ز شوق در دل عود
از آن هزار که در سینه بود یک آهنگ
شنید زهره و شد شهره در سماع و سرود
خبر رسید به دل از نگاهبانی چشم
به این دیار کسی کرده باز عزم ورود
چه دیر آمد و دشوار میهمان امید
چه ساده رخت سفر بست و بازگشت چه زود
حدیث لیلی و مجنون برای غیر مخوان
کجا ز قصه دیوانه برد عاقل سود؟!...

پنجشنبه 21 خرداد ماه سال 1388
بار دیگر رسدم جامه سبزی ز بهار...

 

رنگ رخساره نبینی و ندانی ز نهان
چه کنم جز که بگویم سخن عشق عیان

نامه در دست نسیم است لب پنجره آی
منتظر باش که هر آن برسد نامه‌رسان!

باز سرمست و غزلخوان شود آن باد سحر
چون که شد بر سر آن سفره گیسو مهمان

باغ را باد خبر کرد از آن مهمانی
عن‌قریب است که در رقص درآید بستان!

کرده‌ام آنچه که در مذهب ابراهیمی‌ست
برده‌ام عقل به قربانگه عشقش قربان

صبح عید است و نهان از نظر خفته‌دلان
بوسه‌ها بر رخ هر برگ نشاند باران

بار دیگر رسدم جامه سبزی ز بهار
برکنم، برکنم این رخت که پوشانده خزان

دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388
نکته :

Sapina Homaei :کورش بخواب که با وجود این همه دزد دیگه آبرویی واسه ایران و ایرانی باقی نمونده


دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388
نکته :

Sapina Homaei :کورش بخواب که با وجود این همه دزد دیگه آبرویی واسه ایران و ایرانی باقی نمونده


دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388
نکته :

Sapina Homaei :کورش بخواب که با وجود این همه دزد دیگه آبرویی واسه ایران و ایرانی باقی نمونده


پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1388
تقدیم به اونایی که معنی با او بودن رو درک کردند...

ای قوم به حج رفته کجایید کجاییدمعشوق تو همسایه و دیوار به دیوارگر صورت بی​صورت معشوق ببینیدده بار از آن راه بدان خانه برفتیدآن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتیدیک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیتبا این همه آن رنج شما گنج شما بادمعشوق همین جاست بیایید بیاییددر بادیه سرگشته شما در چه هواییدهم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماییدیک بار از این خانه بر این بام برآییداز خواجه آن خانه نشانی بنماییدیک گوهر جان کو اگر از بحر خداییدافسوس که بر گنج شما پرده شمایید

شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1388
من و تو ...

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید 
 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید 
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست 
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید 
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها 
 تپش تبزده نبض مرا می فهمید 
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد 
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید 
 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم 
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید 
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد 
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید 
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم 
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید 

MY Favorites