سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe |
مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|

شب عبور شما را شهاب لازم نیست
که با حضور شما آفتاب لازم نیست
در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است
برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست
خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟
گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست
ز بس که گریه نگردم غرور بغض شکست
برای غسل دل مرده آب لازم نیست
کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -
سوال روشن ما را جواب لازم نیست
ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم
برای دیدن تصویر قاب لازم نیست
دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
ای کاش کودکی بودم تا بزرگترین شیطنتم، نقاشی روی دیوار بود .
ای کاش کودکی بودم تا از ته دل میخندیدم.نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش میکردم
«هر که را مردم سجودی می کنند
زهر اندر جان او می آکنند
او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر میرود از دست خویش
او نداند که هزاران را چو او
دیو افکندست اندر آب جو»
بزرگی پارهای از این ابیات را امشب پشت تلفن برایم میخواند. با خود فکر می کردم ای کاش این سخنان مولانا را در همهی کلاسهای موسیقی برای هنرجویان میخواندند و از آنها میخواستند با هر درسی این ابیات را به یاد بیاورند. هر نعمتی میتواند با آفتی همراه باشد. حتی نعمت عبادت که ممکن است -خدای ناکرده- به عجب و خود را از دیگران برتر دیدن بینجامد. بزرگترین آفت نوازندگی و خوانندگی هم -به عقیدهی من- کفزدنها و تشویق خلق است. این مدحها که گر چه مزهای شیرین دارند، اما زهری کشندهاند.
«چـند گویم من تـو را کاین انگبین
زهر قتّال است از آن دوری گزین»
همین مدحهاست که فرعون میآفریند. عجبا که هر کس فکر می کند به آن دچار نمی شود و دریغا که این دیو، هزاران چو او را در چاه افکنده است.
«از قضا آیینهی چینی شکست
خوب شد اسباب خودبینی شکست»
و چه یادآوری نیکویی بود.
بر آن شکرشکن قصهگو هزار درود
همان که گفت: یکی بود و هیچ چیز نبود
شبی که خواند مرا آن حدیث خوش در گوش
گذاشت گوهر بازار عقل رو به رکود
چه بوی خوش به مشامش رسید مطرب عشق
که اینچنین زده آتش ز شوق در دل عود
از آن هزار که در سینه بود یک آهنگ
شنید زهره و شد شهره در سماع و سرود
خبر رسید به دل از نگاهبانی چشم
به این دیار کسی کرده باز عزم ورود
چه دیر آمد و دشوار میهمان امید
چه ساده رخت سفر بست و بازگشت چه زود
حدیث لیلی و مجنون برای غیر مخوان
کجا ز قصه دیوانه برد عاقل سود؟!...
رنگ رخساره نبینی و ندانی ز نهان
چه کنم جز که بگویم سخن عشق عیان
نامه در دست نسیم است لب پنجره آی
منتظر باش که هر آن برسد نامهرسان!
باز سرمست و غزلخوان شود آن باد سحر
چون که شد بر سر آن سفره گیسو مهمان
باغ را باد خبر کرد از آن مهمانی
عنقریب است که در رقص درآید بستان!
کردهام آنچه که در مذهب ابراهیمیست
بردهام عقل به قربانگه عشقش قربان
صبح عید است و نهان از نظر خفتهدلان
بوسهها بر رخ هر برگ نشاند باران
بار دیگر رسدم جامه سبزی ز بهار
برکنم، برکنم این رخت که پوشانده خزان
Sapina Homaei :کورش بخواب که با وجود این همه دزد دیگه آبرویی واسه ایران و ایرانی باقی نمونده
Sapina Homaei :کورش بخواب که با وجود این همه دزد دیگه آبرویی واسه ایران و ایرانی باقی نمونده
Sapina Homaei :کورش بخواب که با وجود این همه دزد دیگه آبرویی واسه ایران و ایرانی باقی نمونده
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید


